رادین رادین ، تا این لحظه: 14 سال و 6 ماه و 5 روز سن داره

روزهای زندگی رادین کوچولو

چهارشنبه 19 مهر 1391 (خوردن حریره بادام رادین)

الهی که قربونت برم پسملی...زود داری بزرگ میشیا... امروز برات حریره بادام گرفتمو دادم بهت...هی.... بدت نیومد..اما خیلی هم خوشت نیامد...دیگه دارم مطمئن میشم که تو فقط غذاهای توی خونه رو میخوای بخوری عزیزم..نه اماده...عشق منی.... دیگه برای خودت وقتی بازی میکنی حسابی سرو صدا راه میندازی و چنان جیغ های نازکی میکشی که نگو...قربون صدای قشنگت..بعدم بلند میخندی...وای...میخوام تو بغلم حسابی فشارت بدم اما...دلم نمیاد...عاشقتم پسملی.....                                     ...
3 اسفند 1391

28 آبان 1391 (اولین خرابکاری رادین)

قربونت برم پسملی ...دیگه باید خیلی مراقبت باشم که خرابکاری نکنی...داشتم تو خونه کارامو میکردم که یه هو دیدم صدا آمدو تا آمدم دیدم که بعله....سبد گل خشکای منو با رو میزیش از روی میز گرفتی کشیدی پایی نو خودتم داری بهشون نگاه میکنی که انگار اصلا نمیدونی چی شده....اقای شیطون من هم از دستت عصبانی بودم هم خندهام گرفته بود که وای....دیگه باید با این کوچولوی شیطون من چی کار بکنم.....عزیزم....فدای سرت باشه پسملی....
2 اسفند 1391

شنبه 13 آبان 1391 ( سرسری کردن رادین)

پسمل نازم ...قربون اون سر تکون دادنت بشم..جدیدا یاد گرفتی و تا من یا بابایی یا هر کس دیگه ایک ه سرشو تکون میده توام براش سر سری میکنی و سرت و تکون میدی...اون موقع خیلی خوردنی میش...کاش میشد حسابی گازت بگیرم...تو خیلی شیرینیا.....
23 بهمن 1391

پنجشنبه 27 مهر (اساس کشی خونمون)

مامانی این مدت همش توی اساس جمع کردن و اساس خریدن بودیم اخه خونه ای که گرفتیم بزرگ تره و یه سری وسیله لازم داشت که این مدت همش با بابایی و شما توی خرید بودیم مثل مبلمان ...لوستر...فرش ...و خیلی چیز های دیگه تازه برای اتاق توهم یه چراغ مدل هواپیما گرفتم عزیزم...مبارکت باشه.... خلاصه کارامونو کردیمو امروز تایم اساس کشیمون بود... ببخشید اگه خیلی فرصت نشد به شما برسیم عزیزم..... حالا تازه بع د از اساس کشی باید بیفتم یواش یواش خونه رو جمع کردن....تو که حسابی تو خونه جدید حال کردی...با روروئکت از این ور به اون ور و از اون ور به این ور......عزیزم....  
23 بهمن 1391

پنجشنبه 20 مهر (خوردن آب سیب رادین جون و تصمیم به جا به جایی خونه)

عزیزم...یه چند مدته که ما تصمیم به جا به جایی خونمون گرفته بودیم  و دیگه اینکه موقعیت فراهم شدو خونمونو سمت خونه مامانمینا یعنی مامانی زهره گرفتیم و خلاصه امروز قلنامه اش کردیم و منم باید بیفتم به اساس جمع کردن عزیزم....یه مدتی باید این خونه ی به هم ریخته رو تحمل کنی.... امروز برای اولین بار بهت یه کم آب سیب دادم و توهم چه قدر خوشت امده بود عزیزم..نوش جونت پسملی.....
23 بهمن 1391